
سلام خیلی به اسامی دقت نکنید چون واقعی نیستند ولی داستان تا حدی واقیعه البته با رنگ و لعاببعد از 15 سال ازدواج خیلی من و سارا از زندگی مشترکمون راضی نیستیم. بگذریم از دلایلش که اکثرا اقتصاد ی و من هم مقصر اصلی هستم. این نارضایتی به روابط زناشویی هم سرایت کردهتوی این 15 سال به تعداد انگشتان دو دست از رابطه با هم لذت کامل نبردیم مخصوصا سارا که خیلی سخت ارگاسم واقعی رو تجربه می کنهالان که این متن رو می نویسم حداقل 1 ماهه که رابطه نداشتیم البته این وقفه های طولانی زیاد پیش میاداز سارا بگم با 35 سال ...
ادامه مطلب
هروقت امید مهمان ما بود سارا لباس پوشیده میپوشید مانتوی خونگی بلند و روسری که موهاش رو کاملا می پوشونداون شب که امید اومد سارا دیرتر از معمول برای احوالپرسی اومد و وقتی هم که اومد من جا خوردم از دیدنش. اینبار مانتو نپوشیده بود یه پیرهن سفید نازک با راه راه های کمرنگ و باریک طوسی که اگه دقت میکردی سوتین قرمزش از زیر پیراهن مشخص بود و یه شلوار کرم رنگ دمپا ولی روسریش رو مثل همیشه کامل بسته بودجلو اومد و سلام کرد و امید هم مثل همیشه به گرمی باهاش احوالپرسی کرد و چند بار سارا جان سارا جان کرد و روی...
ادامه مطلب
سلاماین داستان واقعیته فقط اسامی رو تغییر دادم وقتی این اتفاق افتاد گفتم داستانش رو بنویسم .من ۶ سال ازدواج کردم خانواده همسرم خانواده خیلی خوبی هستند من یک خواهر زن کوچیکتر دارم به اسم مینا که دوسال بعد از من ازدواج کرد و یک برادر زن بزرگتر که با زنش و دوتا بچش کرج زندگی میکنه ما اهل جنوب هستیم من خیلی آدم حشری هستم و روزانه با زنم رابطه دارم وقتی همسرم پریسا پریود میشه من من خیلی اذیت میشدم البته گاهی شیطونی میکردم توی دفتر کارم خانم پولی می آوردم .بعد ازدواج خواهر زنم مینا آمد خونمون بهم گ...
ادامه مطلب
نزدیک به دو ماه بود که دنبال خونه میگشتم، ولی دریغ از یک بیغوله! همه چیز ختم به این میشد که به مجرد خونه نمیدیم! نا امید شده بودم و باید توی مناطق دیگه دنبال خونه میگشتم. هر چند که به محل کارم دور باشه! بالاخره یک خونه توی منطقه پیروزی گیر آوردم.صبح روزی که قرار بود برم برای قولنامه ،خانم رضایی(همکارم) پرسید:آقای فردوس خونه پیدا کردی ؟آره یکی پیدا کردم غروب میرم قولنامه بنویسم !اگر پیدا کردی که خوبه ؟چطور؟راستش یک جا هست، گفتم اگر گیر نیاوردی اونجا هم بری ببینی ؟کجاست ؟توی شهر زیبا !خوب زودتر ب...
ادامه مطلب
بعد یکی دوساعت که اومدیم بیرون، کارشون تموم شده بود...و ما هم رفتیم خونه خودموناما فرداش دوباره رفتم ولی کسی نبود،پدربزرگم گفت اگه وقت داری بمون چند روزی خونه تکونی کنیم گرد گیری کنیم دست تنهاییم،گفتم چشم میمونم...ولی خونوادمون کلی کار داشتن و رفتن...و من موندم تنها و...شب شد و داییم و زن داییم اومدن و دیدن منم هستم ، داییم گفت موندی کمک؟گفتم آره دیگهزن داییم که اسمش مرضیه بود گفت عه چه خوب پس فردا میام خونه بابابزرگو یه روزه تمیزش کنیم که بعدش بیای کمک ما...گفتم ای به چشم...فردا صبح زود بیدار ش...
ادامه مطلب
از همه چی خسته شده بودم،نه کار داشتم،نه درس میخوندم،نه هدف داشتم هیچ احساس پوچی میکردم بالاخره بعد کلی بالا و پایین تصمیم گرفتم دفترچه خدمت مو پست کنم .آموزشیمو تموم کردم،خیلی دوس داشتم وقتی تقسیم میشم بیفتم شهرستان خودمون چون اکثر فامیلامون شهرستان بودن .بعد چن وقت بدو بدو و این و ببین اونو ببین موفق شدم کسی رو تو شهرستانمون پیدا کنم که میخواست تو شهر خودش ینی تهران خدمت کنه بالاخره کارای اداری تموم شده و بقیه خدمتو انتقالی گرفتم برای شهرستان .از همون اول چون بابام آشنا زیاد داشت تو شهرستان( آخ...
ادامه مطلب
xa0xa0عاشق دریای مواجصبح روزبعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباسهایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موجهاي روی مو هاي فرش اتلاف نکرد. مدام جملهاي راکه سعید، شب گذش...
ادامه مطلب
xa0گلشن ناز سحر تقدیم می کند : داستان کوتاهxa0قهوه زندگیچند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغلهای مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدتها با هم به دانشگاه سابقش...
ادامه مطلب
گلشن ناز سحر تقدیم می کند : داستان کوتاهxa0دارکوبهادارکوبهایی از آن نوع که بهشان «دم سفید» میگویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عدهشان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه...
ادامه مطلب
گلشنxa0ناز سحرxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 تقدیم می کند :داستان کوتاهxa0شوالیه ناموجوددر پای حصار سرخ فام پاریس، ارتش فرانسه استقرار یافته بود: قرار بود شارلمانی از اصیل زادگان دلاور سان ببیند. آنها د...
ادامه مطلب
گلشن ناز سحرxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0تقدیم می کند داستان کوتاه : اتوبوس مدرسهxa0مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با ...
ادامه مطلب
xa0الهامحالم خوش نبود و میخواستم بخوابم که میشکا آمد دانستانش را برایم بخواند. بطری نوشابه را از جیبش درآورد و گفت: « در را ببند. امروز روز منه. داستانم را تمام کردهام. فکر میکنم خوب از آب در اومده....
ادامه مطلب
روزنامه قانون:xa0روزها از پس هم می گذرد و در پیچ و خم این گذران، فناوری روز به روز فراگیرتر می شود، روز به روز زندگی مردمان با رایانه و تلفن همراه عجینتر و فضای مجازی به صدرنشینی سرگرمیهای اکثریت مردم...
ادامه مطلب
خبرگزاری ایرنا:xa0«مجتبی بزرگ علوی» یکی از برجسته ترین نویسندگان معاصر به ویژه در زمینه داستان های کوتاه است که آثاری واقع گرایانه را نسبت به مسایل اجتماعی به رشته تحریر در آورده است.بزرگ علوی در سال 12...
ادامه مطلب