الهام
حالم خوش نبود و میخواستم بخوابم که میشکا آمد دانستانش را برایم بخواند. بطری نوشابه را از جیبش درآورد و گفت: « در را ببند. امروز روز منه. داستانم را تمام کردهام. فکر میکنم خوب از آب در اومده. بهتره دوست من تو هم نوشابهای برداری.»
چهره میشکا پریده رنگ و عرق کرده بود.
او گفت: «اونایی که میگن چیزی به اسم خوشبختی وجود نداره احمقند. خوشبختی همون الهامه. من شب گذشته رو سراسر مشغول نوشتن بودم و اصلا متوجه نشدم که کی صبح شد. بعد رفتم تو شهر قدم زدم. شهر در دمدمای صبح واقعة فوقالعاده است. شبنم، سکوت و تک و توک آدما. همه چیز مثل بلور میدرخشه و فرا رسیدن روز رو حس میکنی: روز سرد و آبی رنگ، شبح گون و آرام. بهتر است نوشابه بنوشیم دوست من. صد درصد مطمئنم که این داستان در زندگی من نقطه عطفيه". »
میشکا اندکی نوشابه در لیوانش ریخت و نوشید. انگشتانش لرزید. دستانش فوق العاده زیبا بودند، لاغر، سفید و نرم با انگشتانی کشیده .
میشکا به سخنانش ادامه داد: «میدونی من باید روی این داستان سرمایه گذاری کنم. اونو دست به دست میگردونن. میدونی که این روزها چه خزعبلاتی چاپ میکنن. مهم اینه که یکی دنبالش باشه. سوخوتین بهم قول داده که همه کارهارو رو به راه کنه...»
گفتم: «میشکا، باید یه دفعه دیگه بخونیش، در آن هیچ تغییری داده ای...»
- پدرش بسوزه... یه عالمه براش وقت صرف کردم ... میدونی، تو خونه فقط منو دست میندازن جوجه را آخر پاییز میشمارند، میدونی ، من چیزی نمیگم. البته در عرض همین امسال همه چیز روشن میشه. اون وقت به زانو درمیآن...
– میشکا، بسه دیگه...
- میخوام به خودم قوت قلب ببخشم. دیشب چهل تا سیگار کشیدم.
میشکا کتاب سياه مشق داستانش را بیرون آورد. کتاب حجیمی بود، واقعة حجیم. در این فکر بودم که از او خواهش کنم آن را پیش من بگذارد. اما بعد به پیشانی پریده رنگش نگاه کردم که روی آن رگی متورم شده بود و بعد به کراوات چروکیده و نامرتبش و گفتم: « بسیار خوب، لئو تولستوی... وقتی زندگینامه خود را مینویسی مرا بیاد آر...»
میشکا لبخند زد: «ای حرامزاده، تو اصلا برای دوستی من ارزش قائل نیستی .»
راحت نشستم. میشکا روی کتاب سياه مشق خود خم شد. اتاق آرام و نیمی در تاریکی بود.
میشکا گفت: «سعی کردهام تو این داستان کار تازهای بکنم، موضوع را در هالهای از شگفتی بیان کنم، سرشار از ظرافت، نیمی از ابهام و کنایه... حالم به طور کلی از این زندگی خشک و یکنواختمون بهم میخوره ...»
گفتم: «خوب دیگه، مقدمه چینی رو بگذار کنار. داستان را بخوان.» او شروع کرد و من به دقت گوش دادم. کار سادهای نبود: داستان خیلی بد و خسته کنندهای بود.
فروشندهای عاشق بالرینی میشود و همه وقت خود را در زیر پنجره محبوب میگذراند. زن از آنجا میرود و عاشق دچار اضطراب میشود به دلیل اینکه رویای عشقش دستخوش نومیدی گشته.
خیلی زود حوصلهام سر رفت. واژههای داستان خسته کننده، مبتذل و شبیه پیشخوانهای چوبی برق انداخته شده یکنواخت بودند. در مجموع چیزی دستگیر آدم نمیشد. فروشنده چه جور آدمی بوده؟ طرف محبوبش چه خصوصیاتی داشته؟
به صورت میشکا نگاه کردم. چشمانش برافروخته شده بودند. سیگارش را که داشت خاموش میشد میان انگشتانش له کرد. چهره گرفتهاش که به طرز دردناکی کشیده شده بود و کوچکتر از معمول نشان داده میشد، بینی بزرگ، برآمده و زردش و لبهای پریده رنگ و متورمش رنگ روشنی به خود گرفتند و کم کم با قدرت فزایندهای از لذت. برق اعتماد به نفس خلاقیت سرشار شدند.
داستان را با کندی عذاب دهندهای خواند و هنگامی که آن را به پایان رساند با ناشیگری کتاب سیاه مشق را در پاکت گذاشت و به من نگاه کرد... و من به آرامی گفتم: « دیدی میشکا، دیدی که به فکر بیشتر احتیاج داره ... ایده خیلی بكره... ظرافت هم درش بکار رفته ... اما ببین، روشی که تو اونو پرداختی ... به عقیده من باید دستکاری بشه...»
میشکا جواب داد: « من سه ساله دارم روی این داستان کار میکنم، میدونی، البته بعضی جاهاش احتیاج به دستکاری داره، ولی در مجموع... »
ناگهان چیزی به ذهنش رسید. لبهایش لرزید. قوز کرد و زمانی سخت و طولانی گذشت تا سیگاری روشن کرد.
من گفتم: «میشکا، اون داستانی که نوشتی عالیه، فقط از حيث تکنیک هنوز ضعف داری، که آن هم درست میشه. خدای من، چه سخت خودتو درگیر این داستان کردی...»
میشکا نگاهی به اطراف انداخت و بعد رو به من کرد. چشمانش بسان کودکی دوست داشتنی، درخشان و شاد بود. گفت: « بهتره بریم بیرون. اینجا دلتنگ کنندهس. »
خیابانها تاریک و خاموش بود.
میشکا دست مرا محکم فشرد: « من صددرصد مطمئنم: من استعداد دارم. پدرم میخواد برام یه شغل پیدا کنه. من چیزی نمیگم. پاییز که برسه پتروگراد در دست منه. سوخوتین همه کارهارو رو به راه میکنه. »
مکث کرد. با سیگار قبلی سیگار جدیدی روشن کرد و آرامتر به صحبت خود ادامه داد: «گاهی چنان الهامی حس میکنم که اذیتم میکنه. بعد میفهمم کاری رو که میکنم درسته. خیلی بد میخوابم. همهاش کابوس و احساس واقعا درماندگی. سه ساعت این ور و آنور میشم تا خوابم میبره. صبح با سردرد بد و آزاردهندهای از خواب بیدار میشم. فقط شبها میتونم چیز بنویسم که کسی دور و برم نیست و همه جا آرومه و من تب نوشتن دارم. داستایفسکی هم همیشه شبها مینوشته و از سماوری که کنار دستش بوده چای میخورده ولی من سیگار میکشم ... هم الساعه بوی دود توی اتاق من حس میشه...»
به خانه میشکا رسیدیم. در نور چراغ خیابان به چهرهاش دقيق شدم. صورتی لاغر، زرد، مشتاق و خوشحال بود.
- « بهشون نشون میدیم، پدرش بسوزه!» این را گفت و دست مرا حتی از قبل محکمتر فشرد: «تو پتروگراد همه چاپش میکنن.»
گفتم: «فرقی نمیکنه. آدم باید کار کنه...»
میشکا با لبخند مهربان و روی گشادهای گفت: «ساشکا، دوست من، احمق که نیستم. میدونم چی به چیه. نگران نباش، من به همین دلخوش نمیمونم. باز هم بیا، به نگاه دیگه بهش میکنیم.»
گفتم: «بسیار خوب - فردا میآم.»
به هم شب بخیر گفتیم. به خانه برگشتم. دیداری سراسر دلتنگ کننده بود
totti10...
ما را در سایت totti10 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 180
تاريخ: يکشنبه
15 دی
1398 ساعت: 12:41