ارتفاعش کمه
-
تاریخ: 1405/6/3 ساعت: 10:10
ارتفاعش کمه الهام برای تهیه تخت خواب به مغازه رفتعرضهنده هر تختی که نشان میداد الهام ایراد میگرفت که ارتفاعش کم است !عاقبت که دید ارائهنده حالیش نمیشه لخت شد و روی تخت خواب خوابید و از ارائهنده خواست همکاری بکنه !!اون هم خداخواسته لباساشو دراورد تا امد مشغول بشه الهام داد زد : آخ شوهرم ! عرضهنده از ...
حاروبرقی
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 5:54
حاروبرقی یه اقایی به زنش خیلی شک میکردهر وقت میرفت سرکار به موبایل زنش زنگ میزد میگفت کجایی ؟زنه میگفت خونه !مرده کفت جاروبرقی را روشن کن تا مطمِـن بشماقاهه یکروز سرزده میره خونه میبینه زنش نیست به پسرش گفت مادرت کجاست ؟ پسرش گفت نمیدونم طبق معمول جاروبرقی را برداشت و رفت -------تقدیم به همسرم ناز س...
خدمت سربازی
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 5:54
خدمت سربازی حیف نون زن میگره بعد از روز عقد میره سربازی برمیگرددورودی میبینه زنش با سه بچه وایسادن به زنش میگه اینا کین ؟میگه بچه هاتن اون بزرگه قبل از عقد از دستت در رفت !!!حیف نون میگه این قبول اون یکی چی ؟میگه اینم داشتی میرفتی توی شکمم بود !!!یکم فکر میکنه میگه خب اینم قبول اون کوچیکه دیگه چیه ؟...
مجسمه
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 5:54
زن حیف نون با دوست پسرش توی تخت خواب بودن ک حیف نون وارد خونه شد .زن ب ذوست پسرش گفت : بیا کنار دیوار وایسا بعد با عجله ب بدنش اسپری رنگ باشید و گفت : تکون نخور مثلا الان تو مجسمه ای !!وقتی حیف نون وارد اتاق شد پرسید این چیه ؟زنش گفت این مجسمه است الهام دوستم یکی مثل این داشت منم ازش خوشم اومد و یکی...
گلشن ناز سحر امروز با ابوالفضل زرویی نصرآباد از دیدنت به جان تو کلی پکر شدم طنز
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 13:23
امروز 10 آذر سالروز درگذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد است. ابوالفضل زرویی نصرآباد (زادهٔ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۴۸ در تهران– درگذشتهٔ ۱۰ آذر ۱۳۹۷ در احمدآباد مستوفی) شاعر، پژوهشگر و طنزپرداز ایرانی بود. او برگزیده اولین دوره جشنواره بینالمللی شعر فجر در بخش طنز بود. اصالت وی از روستای نصرآباد تفت واقع در استان ...
گلشن ناز سحر امروز با حافظ نسیم صبح عنبر بوست امروز
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 13:23
غمش تا در دلم مَأوا گرفته استسرم چون زلف او سودا گرفته است لب چون آتشش آب حیات استاز آن آب آتشی در ما گرفته استهُمای همتم عمری است کز جانهوای آن قد و بالا گرفته استشدم عاشق به بالای بلندشکه کار عاشقان بالا گرفته استچو ما در سایهٔ الطاف اوییمچرا او سایه از ما وا گرفته است؟نسیم صبح، عنبر بوست امروزمگر...
گلشن تاز سحر امروز با مولانا بگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز تو
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 13:23
ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیراسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر ز زخمهای نهانی که عاشقان دانندبه خون درست و نگردد ز زخم کاری سیرمقیم شد به خرابات و جمله رندان راخراب کرد و نشد از شراب باری سیرهزار جان مقدس سپرد هر نفسیدر آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیرمثال نی ز لب یار کام پرشکرستولیک نیست چو نی...
داستان ادامه دار کلید قسمت اول
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 13:23
سلام خیلی به اسامی دقت نکنید چون واقعی نیستند ولی داستان تا حدی واقیعه البته با رنگ و لعاببعد از 15 سال ازدواج خیلی من و سارا از زندگی مشترکمون راضی نیستیم. بگذریم از دلایلش که اکثرا اقتصاد ی و من هم مقصر اصلی هستم. این نارضایتی به روابط زناشویی هم سرایت کردهتوی این 15 سال به تعداد انگشتان دو دست از...
داستان ادامه دار کلید قسمت دوم
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 13:23
هروقت امید مهمان ما بود سارا لباس پوشیده میپوشید مانتوی خونگی بلند و روسری که موهاش رو کاملا می پوشونداون شب که امید اومد سارا دیرتر از معمول برای احوالپرسی اومد و وقتی هم که اومد من جا خوردم از دیدنش. اینبار مانتو نپوشیده بود یه پیرهن سفید نازک با راه راه های کمرنگ و باریک طوسی که اگه دقت میکردی سو...
داستان ادامه دار کلید ( قسمت اول )
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 5:28
سلام خیلی به اسامی دقت نکنید چون واقعی نیستند ولی داستان تا حدی واقیعه البته با رنگ و لعاببعد از 15 سال ازدواج خیلی من و سارا از زندگی مشترکمون راضی نیستیم. بگذریم از دلایلش که اکثرا اقتصاد ی و من هم مقصر اصلی هستم. این نارضایتی به روابط زناشویی هم سرایت کردهتوی این 15 سال به تعداد انگشتان دو دست از...
داستان ادامه دار کلید ( قسمت دوم )
-
تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 5:28
هروقت امید مهمان ما بود سارا لباس پوشیده میپوشید مانتوی خونگی بلند و روسری که موهاش رو کاملا می پوشونداون شب که امید اومد سارا دیرتر از معمول برای احوالپرسی اومد و وقتی هم که اومد من جا خوردم از دیدنش. اینبار مانتو نپوشیده بود یه پیرهن سفید نازک با راه راه های کمرنگ و باریک طوسی که اگه دقت میکردی سو...
سال 1403 مبارک
-
تاریخ: 1403/1/17 ساعت: 12:09
سال نو مبارک نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
داستان گلشن ناز سحر ( خواهر زنم )
-
تاریخ: 1402/12/11 ساعت: 11:38
سلاماین داستان واقعیته فقط اسامی رو تغییر دادم وقتی این اتفاق افتاد گفتم داستانش رو بنویسم .من ۶ سال ازدواج کردم خانواده همسرم خانواده خیلی خوبی هستند من یک خواهر زن کوچیکتر دارم به اسم مینا که دوسال بعد از من ازدواج کرد و یک برادر زن بزرگتر که با زنش و دوتا بچش کرج زندگی میکنه ما اهل جنوب هستیم من ...
وبلاگ گلشن ناز سحر تقدیم می کند ( پیام صبحگاهی )
-
تاریخ: 1402/12/11 ساعت: 11:38
ما گوش شماییم شما تن زده تا کیما مست و خراباتی و بیخود شده تا کیما سوخته حالان و شما سیر و ملولانآخر بگویید که این قاعده تا کی
امروز با فرخی یزدی: گوشهگیر و سربلند و سختپیوندیم ما
-
تاریخ: 1402/11/17 ساعت: 12:26
میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامهنگار آزادیخواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است. ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم مات...
داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر ( صاحب حانه و مستاجر )
-
تاریخ: 1402/11/17 ساعت: 12:26
نزدیک به دو ماه بود که دنبال خونه میگشتم، ولی دریغ از یک بیغوله! همه چیز ختم به این میشد که به مجرد خونه نمیدیم! نا امید شده بودم و باید توی مناطق دیگه دنبال خونه میگشتم. هر چند که به محل کارم دور باشه! بالاخره یک خونه توی منطقه پیروزی گیر آوردم.صبح روزی که قرار بود برم برای قولنامه ،خانم رضایی(همکا...
"انرژی" جایی میره که "توجه" میره.
-
تاریخ: 1402/11/17 ساعت: 12:26
تو به دو تا از خواستههات قطعا میرسی
امروز با صائب تبریزی : ویران اگر نمی کنی ، آباد کن مرا
-
تاریخ: 1402/10/25 ساعت: 16:27
میرزا محمد علی صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان (و به روایتی در تبریز) زاده شد. در جوانی مانند اکثر شعرای آن زمان به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد. در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به کشمیر رفت و از آنجا به ایران بازگشت و به منصب ملکالشعرایی شاه عباس ثانی...
داستان پیشنهادی گلشن ناز سحر ( سفر به روستا )
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 19:30
بعد یکی دوساعت که اومدیم بیرون، کارشون تموم شده بود...و ما هم رفتیم خونه خودموناما فرداش دوباره رفتم ولی کسی نبود،پدربزرگم گفت اگه وقت داری بمون چند روزی خونه تکونی کنیم گرد گیری کنیم دست تنهاییم،گفتم چشم میمونم...ولی خونوادمون کلی کار داشتن و رفتن...و من موندم تنها و...شب شد و داییم و زن داییم اومد...
داستان پیشنهادی گلشن ناز سخر (خدمت سربازی )
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 19:30
از همه چی خسته شده بودم،نه کار داشتم،نه درس میخوندم،نه هدف داشتم هیچ احساس پوچی میکردم بالاخره بعد کلی بالا و پایین تصمیم گرفتم دفترچه خدمت مو پست کنم .آموزشیمو تموم کردم،خیلی دوس داشتم وقتی تقسیم میشم بیفتم شهرستان خودمون چون اکثر فامیلامون شهرستان بودن .بعد چن وقت بدو بدو و این و ببین اونو ببین مو...