خرید بک لینک

ارتفاعش کمه

الهام برای تهیه تخت خواب به مغازه رفت

عرضهنده هر تختی که نشان میداد الهام ایراد میگرفت که ارتفاعش کم است !

عاقبت که دید ارائهنده حالیش نمیشه لخت شد و روی تخت خواب خوابید و از ارائهنده خواست همکاری بکنه !!

اون هم خداخواسته لباساشو دراورد تا امد مشغول بشه

الهام داد زد : آخ شوهرم !

عرضهنده از ترس خواست بره زیر تخت اما چون ارتفاعش کم بود نتونست !!

الهام کفت : حالا فهمیدی چی میخام ؟

---------------------------

تقدیم به همسرم ناز سحر

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: سه شنبه 3 شهريور 1405 ساعت: 10:10

حاروبرقی

یه اقایی به زنش خیلی شک میکرد

هر وقت میرفت سرکار به موبایل زنش زنگ میزد میگفت کجایی ؟

زنه میگفت خونه !

مرده کفت جاروبرقی را روشن کن تا مطمِـن بشم

اقاهه یکروز سرزده میره خونه میبینه زنش نیست

به پسرش گفت مادرت کجاست ؟

پسرش گفت نمیدونم طبق معمول جاروبرقی را برداشت و رفت

-------

تقدیم به همسرم ناز سحر

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 5:54

خدمت سربازی

حیف نون زن میگره

بعد از روز عقد میره سربازی برمیگردد

ورودی میبینه زنش با سه بچه وایسادن

به زنش میگه اینا کین ؟

میگه بچه هاتن اون بزرگه قبل از عقد از دستت در رفت !!!

حیف نون میگه این قبول اون یکی چی ؟

میگه اینم داشتی میرفتی توی شکمم بود !!!

یکم فکر میکنه میگه خب اینم قبول اون کوچیکه دیگه چیه ؟

زنش میگه اخه این بچه با تو کاری داره ک بهش گیر میدی ؟ داره ماستشو میخوره !!!

-------------------------

تقدیم به هسرم ناز سحر

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 5:54

زن حیف نون با دوست پسرش توی تخت خواب بودن ک حیف نون وارد خونه شد .زن ب ذوست پسرش گفت : بیا کنار دیوار وایسا بعد با عجله ب بدنش اسپری رنگ باشید و گفت : تکون نخور مثلا الان تو مجسمه ای !!وقتی حیف نون وارد اتاق شد پرسید این چیه ؟زنش گفت این مجسمه است الهام دوستم یکی مثل این داشت منم ازش خوشم اومد و یکی واسه خونمون تهیهم تحیف نون چیزی نگفت و هر دو رفتن خوابیدن ساعت 2 شب حیف نون بیدار شد و رفت اشپزخانه و با یک ساندویج و نوشابه برگشت نوی اتاق بعد به محسمه گفت : بیا اینا را بخور میفهم چی میکشی خود منم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 5:54

امروز 10 آذر سالروز درگذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد است. ابوالفضل زرویی نصرآباد (زادهٔ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۴۸ در تهران– درگذشتهٔ ۱۰ آذر ۱۳۹۷ در احمدآباد مستوفی) شاعر، پژوهشگر و طنزپرداز ایرانی بود. او برگزیده اولین دوره جشنواره بین‌المللی شعر فجر در بخش طنز بود. اصالت وی از روستای نصرآباد تفت واقع در استان یزد می‌باشد او با اسم‌های مستعارِ «ملانصرالدین»، «چغندر میرزا»، «ننه قمر»، «کلثوم ننه»، «آمیز مَمتقی»، «میرزا یحیی»، و «عَبدُل» در نشریاتی مانند نشریات مؤسسه گل آقا، همشهری، جام جم، ایرانیان، انتخابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:23

غمش تا در دلم مَأوا گرفته استسرم چون زلف او سودا گرفته است لب چون آتشش آب حیات استاز آن آب آتشی در ما گرفته استهُمای همتم عمری است کز جانهوای آن قد و بالا گرفته استشدم عاشق به بالای بلندشکه کار عاشقان بالا گرفته استچو ما در سایهٔ الطاف اوییمچرا او سایه از ما وا گرفته است؟نسیم صبح، عنبر بوست امروزمگر یارم ره صحرا گرفته است؟ز دریای دو چشمم گوهر اشکجهان در لؤلؤ لالا گرفته استحدیث حافظ ای سرو سمن‌بویبه وصف قد تو بالا گرفته استادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:23

ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیراسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر ز زخم‌های نهانی که عاشقان دانندبه خون درست و نگردد ز زخم کاری سیرمقیم شد به خرابات و جمله رندان راخراب کرد و نشد از شراب باری سیرهزار جان مقدس سپرد هر نفسیدر آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیرمثال نی ز لب یار کام پرشکرستولیک نیست چو نی از فغان و زاری سیربگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز توولیک هیچ نگردم از آنچ داری سیرنه شهر و یار شناسیم ای مسلماناناز آنک نیست دل از جام شهریاری سیرهوای تو چو بهارست و دل ز توست چو باغکه باغ می‌نشود از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:23

سلام خیلی به اسامی دقت نکنید چون واقعی نیستند ولی داستان تا حدی واقیعه البته با رنگ و لعاببعد از 15 سال ازدواج خیلی من و سارا از زندگی مشترکمون راضی نیستیم. بگذریم از دلایلش که اکثرا اقتصاد ی و من هم مقصر اصلی هستم. این نارضایتی به روابط زناشویی هم سرایت کردهتوی این 15 سال به تعداد انگشتان دو دست از رابطه با هم لذت کامل نبردیم مخصوصا سارا که خیلی سخت ارگاسم واقعی رو تجربه می کنهالان که این متن رو می نویسم حداقل 1 ماهه که رابطه نداشتیم البته این وقفه های طولانی زیاد پیش میاداز سارا بگم با 35 سال ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:23

هروقت امید مهمان ما بود سارا لباس پوشیده میپوشید مانتوی خونگی بلند و روسری که موهاش رو کاملا می پوشونداون شب که امید اومد سارا دیرتر از معمول برای احوالپرسی اومد و وقتی هم که اومد من جا خوردم از دیدنش. اینبار مانتو نپوشیده بود یه پیرهن سفید نازک با راه راه های کمرنگ و باریک طوسی که اگه دقت میکردی سوتین قرمزش از زیر پیراهن مشخص بود و یه شلوار کرم رنگ دمپا ولی روسریش رو مثل همیشه کامل بسته بودجلو اومد و سلام کرد و امید هم مثل همیشه به گرمی باهاش احوالپرسی کرد و چند بار سارا جان سارا جان کرد و رویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 13:23

سلام خیلی به اسامی دقت نکنید چون واقعی نیستند ولی داستان تا حدی واقیعه البته با رنگ و لعاببعد از 15 سال ازدواج خیلی من و سارا از زندگی مشترکمون راضی نیستیم. بگذریم از دلایلش که اکثرا اقتصاد ی و من هم مقصر اصلی هستم. این نارضایتی به روابط زناشویی هم سرایت کردهتوی این 15 سال به تعداد انگشتان دو دست از رابطه با هم لذت کامل نبردیم مخصوصا سارا که خیلی سخت ارگاسم واقعی رو تجربه می کنهالان که این متن رو می نویسم حداقل 1 ماهه که رابطه نداشتیم البته این وقفه های طولانی زیاد پیش میاداز سارا بگم با 35 سال ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:28

هروقت امید مهمان ما بود سارا لباس پوشیده میپوشید مانتوی خونگی بلند و روسری که موهاش رو کاملا می پوشونداون شب که امید اومد سارا دیرتر از معمول برای احوالپرسی اومد و وقتی هم که اومد من جا خوردم از دیدنش. اینبار مانتو نپوشیده بود یه پیرهن سفید نازک با راه راه های کمرنگ و باریک طوسی که اگه دقت میکردی سوتین قرمزش از زیر پیراهن مشخص بود و یه شلوار کرم رنگ دمپا ولی روسریش رو مثل همیشه کامل بسته بودجلو اومد و سلام کرد و امید هم مثل همیشه به گرمی باهاش احوالپرسی کرد و چند بار سارا جان سارا جان کرد و رویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 5:28

سال نو مبارک نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:09

سلاماین داستان واقعیته فقط اسامی رو تغییر دادم وقتی این اتفاق افتاد گفتم داستانش رو بنویسم .من ۶ سال ازدواج کردم خانواده همسرم خانواده خیلی خوبی هستند من یک خواهر زن کوچیکتر دارم به اسم مینا که دوسال بعد از من ازدواج کرد و یک برادر زن بزرگتر که با زنش و دوتا بچش کرج زندگی میکنه ما اهل جنوب هستیم من خیلی آدم حشری هستم و روزانه با زنم رابطه دارم وقتی همسرم پریسا پریود میشه من من خیلی اذیت میشدم البته گاهی شیطونی میکردم توی دفتر کارم خانم پولی می آوردم .بعد ازدواج خواهر زنم مینا آمد خونمون بهم گفت بهروز جان میتونی یک خونه نزدیک خونتون برامون بگیری ما نزدیک شما باشیم از مشاور املاک سر خیابون براش سراغ گرفتم براش یک خونه پیدا کردم البته شوهرش آدم خیلی مذهبی بود بعد دنبال کارهای مینا نمیرفت همش با دوست های خودش بود .مادر خانومم تنها زندگی میکرد پدر خانومم چند سال پیش بعد از تصادف فوت میکنه.مینا بعد از اینکه خونشون آمد کوچه پشتی ما همیشه خونه ما بود یک روز خانومم گفت مادرم داره میره کرج خونه برادرم چند روزی نیستش گفت به بهروز بگو بره خونمون رو چک کنه .منم گفتمش باشه رفتم بردمش فرودگاه بره کرج کلیدهای خونه رو بهم داد منم میرفتم سری میزدم .یک روز بعد کار آمدم خونه مادر زنم سری زدم و رفتم خونه بخوابم دیدم مینا آنجاست مثل همیشه نهار خوردم رفتم خوابیدم دیدم صدای پچ پچ و خنده میاد بعد پریسا گفت اوسسسسس بهروز متوجه نشه گوشام تیز شدن رفتم پشت در بشنوم چی میگن (مینا به پریسا زنم گفت مطمئنی بهروز دیگه نمیره خونه مادرم سری بزنه گفت اره خیالت راحت شب بعد کارش ساعت ۹ به بعد میره )من متوجه شدم که مینا میخواد بره آنجا ولی چرا نمیدونم رفتم رو تخت دراز کشیدم مینا صداش آمد خداحافظی کرد و رفت منم تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 11:38

ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی

ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان
آخر بگویید که این قاعده تا کی

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 11:38

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامهنگار آزادیخواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است. ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ماتا که آزادی بود دربند در بندیم ماخوار و زار و بیکس و بیخانمان و دربهدربا وجود این همه غم، شاد و خرسندیم ماجای ما در گوشهٔ صحرا بُوَد مانند کوهگوشهگیر و سربلند و سختپیوندیم مادر گلستان جهان چون غنچههای صبحدمبا درون پر ز خون در حال لبخندیم مامادر ایران نشد از مرد زاییدن عقیمزان زن فرخنده را فرزانه فرزندیم ماارتقاء ما میسر میشود با سوختنبر فراز مجمر گیتی چو اسفندیم ماگر نمیآمد چنین روزی کجا دانند خلقدر میان همگنان بیمثل و مانندیم ماکشتی ما را خدایا ناخدا از هم شکستبا وجود آنکه کشتی را خداوندیم مادر جهان کهنه ماند نام ما و فرخیچون ز ایجاد غزل طرح نو افکندیم ما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد رادمنش تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1402 ساعت: 12:26

صفحه بندی