6. خرس و اژدها

خرید بک لینک

داستان های مثنوی به نثر

دکتر محمود فتوحی


اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و ميخواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد ميكرد و كمك ميخواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو ميشوم و هر جا بروي با تو ميآيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و ميخواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا ميگذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه ميكند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.
مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.
پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نميكند.
مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را ميفريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.
پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.
مرد گفت: دل من ميگويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي ميزند.
پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مينشست و خرس مگس را ميزد. باز مگس مينشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نميرفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.
دشمن دانا بلندت ميكند بر زمينت ميزند نادانِ دوست

-------------------

خرس هم از اژدها چون وا رهید

وآن کرم زان مرد مردانه بدید

چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار

شد ملازم در پی آن بردبار

آن مسلمان سر نهاد از خستگی

خرس حارس گشت از دلبستگی

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست

ای برادر مر ترا این خرس کیست

قصه وا گفت و حدیث اژدها

گفت بر خرسی منه دل ابلها

دوستی ابله بتر از دشمنیست

او بهر حیله که دانی راندنیست

گفت والله از حسودی گفت این

ورنه خرسی چه نگری این مهر بین

گفت مهر ابلهان عشوهده است

این حسودی من از مهرش به است

هی بیا با من بران این خرس را

خرس را مگزین مهل همجنس را

گفت رو رو کار خود کن ای حسود

گفت کارم این بد و رزقت نبود

من کم از خرسی نباشم ای شریف

ترک او کن تا منت باشم حریف

بر تو دل میلرزدم ز اندیشهای

با چنین خرسی مرو در بیشهای

این دلم هرگز نلرزید از گزاف

نور حقست این نه دعوی و نه لاف

مؤمنم ینظر بنور الله شده

هان و هان بگریز ازین آتشکده

این همه گفت و به گوشش در نرفت

بدگمانی مرد سدیست زفت

دست او بگرفت و دست از وی کشید

گفت رفتم چون نهای یار رشید

گفت رو بر من تو غمخواره مباش

بوالفضولا معرفت کمتر تراش

باز گفتش من عدوی تو نیم

لطف باشد گر بیابی در پیم

گفت خوابستم مرا بگذار و رو

گفت آخر یار را منقاد شو

تا بخسپی در پناه عاقلی

در جوار دوستی صاحبدلی

در خیال افتاد مرد از جد او

خشمگین شد زود گردانید رو

کین مگر قصد من آمد خونیست

یا طمع دارد گدا و تونیست

یا گرو بستست با یاران بدین

که بترساند مرا زین همنشین

خود نیامد هیچ از خبث سرش

یک گمان نیک اندر خاطرش

ظن نیکش جملگی بر خرس بود

او مگر مر خرس را همجنس بود

عاقلی را از سگی تهمت نهاد

خرس را دانست اهل مهر و داد


برچسبها: داستان های مثنوی و معنوی totti10...

ما را در سایت totti10 دنبال می‌کنید

برچسب: اژدها, نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:24

صفحه بندی