دیشب ساعت 11 صدای اواز و هلهله عروسی از کوچه امد
سحر رفت پای پنجره دید چهار و پنج خونه اونورتر جشن عروسی است و مردم توی کوچه واستاده دارن می زن و میرقصن
من به سحر گفتم بریم تماشا
سحر گفت هوا سرده ولش کن
من اصرار کردم به سخر یه پیلور یقه هفت خودم دادم پوشید و کاپشن هم بهش دادم سردش نشه
رفتیم به جمع رسیدیم
بیشتر جوون بودند و پسرا می رقصیند و دخترا دست می زدن و هلهله می کردند
شال سحر روی سینه اش بود و گاهی باد می اومد سینه سحر معلوم می شد
دیدم پسرا همه به سحر نگاه می کنن
دو تا پسر وسط می رقصیدن بهو سخر را هول دادم وسط تا برقصه
سحر خواست برگرده نرقصه یکی از پسرا دست سحر را گرفت و او مجبور شد برقصه
شال سحر از سرش افتاد دور گردنش و موهاش و سینه اش نمایون شد
دخترا هم به شدت سحر را تشویق می کردند و پسرا هم با موبایلشون از سحر عکس می گرفتن، یه پسره گوشی بدوستش داد گفت چند عکس از من و این دافه بگیر
دوستش شروع بگرفتن عکس از سحر کرد
تازه من متوجه نشدم چرا خودم عکس نکیرم چند عکس از سحر خودم گرفتم
من عکاس شدم پسرا موبایلشون را بمن میدادن تا برایشون عکس بگیرم
سحر شالش را دراورد بمن داد حالا تموم سر و گردن و خط سینه هاش معلوم بود
انصافا سحر هم خوب می رقصید
اهالی محل می دونستن سحر زن من است و حرفها و متلک بدی به سحر نمی زدند
یک فرد مسن به گمان پدر عروس بود گفت بچه تمومش کنید ساعت 12 است و همسایه هم می خواهن بخوابن
یکی از پسرا از سحر تشکر کرد و شماره تلفن از سحر خواست سخر بمن نگاه کرد و غیر مستقیم به طرف گفت که متاهله
من هم گفتم اشکالی نداره عزیزم شماره تلفنت را بگو
سحر گفت اخه مزاحم مبشن ...
من شماره سحر را بلند برای همه اعلام کردم نمی دونم چند نفر یادداشت کردند
یه پسر 14 ساله بمن گفت عمو دوباره شماره خاله را می گی
من گفتم خاله نه خاله سحر جوون و شماره را دوباره بلند اعلام کردم
با سحر برگشتیم خونه ساعت 12 و ربع شده بود
پسره هم ما را تعقیب کرد که خونه را یاد بگیره
حالا همه اهالی محل می دونستن سحر زن منه
البنه همه شماره سحر را را داشتن
totti10...
ما را در سایت totti10 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 179
تاريخ: يکشنبه
7 خرداد
1396 ساعت: 21:02