در زمان پيشين زاهدي بود از قبايل عرب. اهل آن قبيله به روزگار او تبرک کردندي(او را پر برکت می دانستند)، و به مواعظ و نصايح او سکون طلبيدندي(احساس ارامش می کردند).
شبي چنان اتفاق افتاد که سگان آن قبيله جمله(همه) بمردند. بامداد اهل قبيله به نزد او آمدند که « دوش(دیشب) چنين چيزي بي سببي(بی دلیل) ظاهر شد و سگان ما بمردند.» گفت: « صلاح شما در آن بود و آفريدگار تعالي خير شما در آن خواسته است.» ايشان بازگشتند. شب ديگر جمله مرغان ايشان بمردند. روز ديگر بيامدند و گفتند : « مرغان ما بمردند. » گفت: « بهترين شما در اين بوده است و شما ندانيد. » گفتند: « در اين چه بهترين است که سگ، پاسبان ما بود و مرغان که موذن ما بودند و به صبح ما را بيدار مي کردند. مردن ايشان فالي بد است.»
شب ديگر جهد(تلاش) کردند که آتش افروزند، البته(به هیچ وجه) از آتش زنه(کبریت)، آتش برون نيامد.خوف و هراس(ترس) بر ايشان مستولي شد(غلبه کرد).
روز ديگر - چون برخاستند - خصمي(دشمن) آمده بود و شب به آخر آورده(در طول شب) و تمامت قريه هاي(روستاها) آن نواحي غارت کرده، چون آنجا روشنايي نديده بودند و بانگ سگ و مرغ نشنيده ، راه پيدا نکردند(راه را پیدا نکردند) و ايشان از آن خلاص يافتند(نجات یافتند) و سخن آن زاهد راست شد.
(جوامع الحکايات و لوامع الروايات)
(محمد عوفي)
totti10...
ما را در سایت totti10 دنبال میکنید
برچسب: حکایتی,جوامع,الحکايات,لوامع,الروايات,
نویسنده:
بازدید: 174
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 20:24