داستان هاي مثنوي به نثر
دکتر محمود فتوحی
مرد كري بود كه ميخواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان ميخورد. ميفهمم كه مثل خود من احوالپرسي ميكند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:
من ميگويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.
من ميگويم: خدا را شكر چه خوردهاي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.
من ميگويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.
من ميگويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان ميكند. ما او را ميشناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد.
به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست.
پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد ميميرم.
كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است.
كر گفت: چه ميخوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده,
كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد.
كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل(1).
كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله ميكرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.
از قيـاسي(2) كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين
اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود
گفت نار از خاك بي شك بهتر است من زنـار(3) و او خاك اكـدًر(4) است
بسياري از مردم ميپندارند خدا را ستايش ميكنند, اما در واقع گناه ميكنند. گمان ميكنند راه درست ميروند. اما مثل اين كر راه خلاف ميروند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قياس: مقايسه
2)عزراييل: فرشتة مرگ
3) نار: آتش
4) اَكدر: تيره, كِدر
-----------------------
آن کری را گفت افزون مایهای
گفت با خود کر که با گوش گران
من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
لیک باید رفت آنجا نیست بد
چون ببینم کان لبش جنبان شود
من قیاسی گیرم آن را هم ز خود
چون بگویم چونی ای محنتکشم
او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شکر چه خوردی ابا
من بگویم صحه نوشت کیست آن
از طبیبان پیش تو گوید فلان
این جوابات قیاسی راست کرد
پیش آن رنجور شد آن نیکمرد
گفت چونی گفت مردم گفت شکر
شد ازین رنجور پر آزار و نکر
کین چه شکرست او مگر با ما بدست
کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر
گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او
کر برون آمد بگفت او شادمان
شکر کش کردم مراعات این زمان
گفت رنجور این عدو جان ماست
تا که پیغامش کند از هر نمط
چون کسی که خورده باشد آش بد
کظم غیظ اینست آن را قی مکن
تا بیابی در جزا شیرین سخن
تا بریزم بر وی آنچ گفته بود
کان زمان شیر ضمیرم خفته بود
این عیادت نیست دشمن کامیست
تا ببیند دشمن خود را نزار
بس کسان کایشان ز طاعت گمرهند
دل به رضوان و ثواب آن دهند
بس کدر کان را تو پنداری صفی
همچو آن کر کو همی پنداشتست
کو نکویی کرد و آن بر عکس جست
او نشسته خوش که خدمت کردهام
در دل رنجور و خود را سوختست
گفت پیغامبر به یک صاحبریا
کین نمازم را میامیز ای خدا
از قیاسی که بکرد آن کر گزین
خاصه ای خواجه قیاس حس دون
اندر آن وحیی که هست از حد فزون
گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان که گوش غیبگیر تو کرست
برچسبها: داستان های مثنوی و معنوی totti10...
ما را در سایت totti10 دنبال میکنید
برچسب: عيادت,مريض,
نویسنده:
بازدید: 163
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 20:24