تحلیلی فلسفی ارائه می دهد؟
در این جا به پدیدارشناسی روح هگل اشاره می کنم. هگل می گوید که حالات روحی ما یکی به صورت دیگری در می آید و این ها ضمن کار شکل عوض می کنند. داستایفسکی, این توالی اطوار روحی را به نحو صحیحی تبدیل می کند. نشان می دهد یک برده چه احساسی نسبت به بالادستش دارد و چطور هم روح برده در حال تحول است و هم اربابش. به این می گوییم پدیدارشناسی روح عینی. این که حالات روحی شکل عوض می کنند اما مطابق یک قانون. یک صورت به صورت دیگری تبدیل می شود که از دل آن بیرون می آید نه این که این تبدیلات به میل خودمان باشد.
این تحلیل دقیق درونیات که می گویید از کجا نشات گرفته است؟
در مقدمه کتابم گفته ام که برای شناخت شخصیت های رمان های داستایفسکی, باید خود او را هم بشناسیم. او در جوانی یک انقلابی مسیحی بود، به سیبری تبعید شد، به زندان افتاد و در سیبری تا پای اعدام رفت. وقتی او و عده دیگری را برای اعدام برده بودند در لحظات آخر خبر رسید که بخشیده شده اند. یعنی تمام دلهره های زندگی و مرگ را به طور انضمامی درک کرده است. داستایفسکی, صرع داشت و به دلیل بیماری اش احوالات خاصی را تجربه کرده بود.
اولین رمانش را در جوانی به فرانسه خواندم. نامش همزاد است و درباره, کسی است که دو شخصیت دارد، درواقع شخصیت مضاعف دارد. عین خودش را در جامعه می بیند. خودش را غیر می بیند. مثل کسی است که تسخیر شده باشد. مثل خود داستایفسکی, که ناخوش است و صرع دارد. شاهکار داستایفسکی, در خلق شخصیت هایش است. ساخت هر کدام از این شخصیت ها خود یک هنر است چون ابعاد پیچیده ای دارند، طوری که شما نمی توانید پیش بینی شان کنید. فکر می کنید یک شخصیت بدجنس است اما ناگهان می بینید کاری خلاف انتظار شما انجام می دهد. شخصیت های او زنده اند.
چطور موفق شده این کار را بکند؟
برای این که این ها در خودش منعکس شده است. تمام حالات خودش را از طریق این ها شرح داده است؛ زن، مرد، پیر و جوان. من قاطعانه نمی گویم اما نکته ای هست که بعضی نویسندگان بزرگ مثل پیراندلو درباره, اش بحث کرده اند. این که قهرمان های داستایفسکی, از خالقشان اطاعت نمی کردند. قدرتشان در این است. پیش ساخته نیستند. داستایفسکی نمی گوید راسکولنیکف این است، خود راسکولنیکف به میدان می آید و نشان می دهد کیست. به عقیده من خود داستایفسکی موقع نوشتن متعجب می شد از رو به رو شدن با شخصیت ها و عملکردشان. او دائما خواننده را از طریق قهرمان هایش با ناشناخته مواجه می کند.
فئودور, داستایفسکی و شخصیت های ارواح گونه اش
فضایی که می سازد هم به نحوی تحلیلی است. این فضاسازی هم ریشه در نگاهی فلسفی دارد؟
نکته دیگر در مورد داستایفسکی این است که خیلی روس است. در سنت های مسیحی کاتولیک اروپایی گناهکاران می روند به کلیسا و پیش کشیش اعتراف می کنند. گویا برای روس ها این کافی نیست. از نظر روس ها اگر بخواهید روح تطهیر شود، این که بروید پیش کشیش و اعتراف کنید کافی نیست. آن ها برای این که تطهیر شوند باید گناهشان را علنی کنند؛ یعنی در جمع اعتراف کنند.
صحنه هایی در رمان های داستایفسکی هست شبیه چیزی که روانشناسان امریکایی به آن درام اجتماعی یا دارم نفسانی می گویند. افراد بیمار گرد هم جمع می شوند، حرف می زنند، خودشان را بیان می کنند، قضاوت می کنند و روانشناس وضع آن ها را یادداشت می کند؛ شبیه تئاتر. آن ها ثابت می کنند با این به اشتراک گذاشتن با جمع و اعتراف و تحلیل حالا خود می توانند بهبود پیدا کنند. درواقع از موقعیتی که درگیرش بوده اند، عبور می کنند.
چنین موقعیتی را در برخی صحنه های رمان های او می بینیم، برای مثال در رمان «ابله».
بله، صحنه ای در رمان ابله هست که می بینید تمام شخصیت ها به علتی در یک جلسه حضور پیدا کرده اند. زنی را می خواهند شوهر بدهند و چون زن درستی نبوده می خواهند به داماد پول بدهند. از طرف دیگر مردی که عاشق آن زن است آمده تا نگذارد این اتفاق بیفتد.
پرنس میشکین آن جاست چون خانه خودش است، خواهرش آن جاست، مردی هست که می گوید اگر خدا نباشد هر کاری مباح است و... شما در این صحنه اوج رمان نویسی را می بینید. من در هیچ کدام از رمان های اروپایی چنین صحنه ای از چیزی شبیه به سوسیودرام را با این شدت ندیده ام.
شما می بینید یک دفعه پانزده نفر در یک جلسه ناخواسته شرکت کرده اند و فضای جلسه طوری است که هر کس دارد خودش را اعتراف می کند. اصلا چیز عجیبی است. زن پول را توی آتش پرت می کند، یک نفر دیگر می آید پول را از آتش بیرون بیاورد، هر کسی چیزی می گوید، پرنس میشکین می گوید بس که این زن رنج کشیده خودم باید با او ازدواج کنم و... این از عهده داستایفسکی بر می آید چون خودش هم مثل قهرمان هایش است. خودش بیمار است و حس ها و حالت های گوناگون را می شناسد.
با این وجود داستایفسکی نه تنها آدم ها را تحلیل می کند که با تحلیل موقعیت هم نوعی جامعه شناسی دارد. این طور نیست؟
باید در این جا نکته ای را متذکر شوم. برخی فکر می کنند داستایفسکی فقط حالات درونی انسان ها را می نویسد و با جامعه کاری ندارد. درست عکس این است. بله او حالات درونی را می نویسد اما نه مثل فروید که براساس تمایلات جنسی روانکاوی می کند؛ این نیست و بیشتر از این است. او شأن انسان را مطرح می کند. درواقع آدم ابوالبشری را به تصویر می کشد که از بهشت طرد شده و بی پناه است.
فئودور, داستایفسکی و شخصیت های ارواح گونه اش
آدم ها در رمان های او ملجا و پناهگاهی ندارند. دیگر این که آن ها در مقابل نگاه خداوند هستند. این رمان ها صرفا شرح حالت های درونی شخصیت ها نیستند، بلکه جامعه روسیه است که در آن ها به تصویر کشیده می شود. یعنی روسیه آن زمان در درون این آدم ها برملا می شود. درون آن ها آیینه اجتماع است. او اجحاف های جامعه روسیه آن دوره را نشان می دهد.
و تضادها را هم نشان می دهد.
تضادها، تضادهای خود نویسنده هستند. البته این را بگویم که داستایفسکی یک رمان نویس بزرگ است اما نمی توان تاثیر سنت داستان نویسی و ادبیات روسیه را نادیده گرفت. داستایفسکی عاشق پوشکین است. پوشکین هم البته برای خود داستان جداگانه و جایگاه والایی در ادبیات روسیه دارد.
پوشکین در آثارش ظرافت هایی دارد که دیگران ندارند. کسانی که زبان روسی را می شناسند می گویند زبان آثار پوشکین فوق العاده و مثل شعر است. با این حال کسی که داستایفسکی به او اقتدا می کند گوگول است. گوگول بزرگ ترین نویسنده واقع نگار روس است و داستایفسکی به دنبال سنت او رفته است. با وجود این، زبان گوگول صریح تر و مشخص تر است و مثل فضای داستان های داستایفسکی در هاله ای از ابهام نیست. ولی داستایفسکی در جوانی بیشتر از هر چیز آثار دیکنز را خوانده است. بعضی آثار داستایفسکی مثل آزردگان خیلی شبیه رمان های دیکنز است و حتی نکات تقلیدی دارد.
او بالزاک هم می خوانده و به قدری می پسندیده که رمان هایش را به روسی ترجمه کرده. او مترجم ژرژ ساند هم هست. با این حال او با همه این ها فرق دارد. او آثار نویسندگان بزرگ را خوانده و کسی نیست که بی گدار به آب زده باشد. البته با یک استعداد استثنایی.
چه جور استعدادی؟
من فکر می کنم داستایفسکی وقتی این رمان ها را می نوشته از خود بی خود می شده است. مثل کسی که روح احضار می کند. او سلامت نبوده و قهرمان هایش مثل ارواح احضارشده می آمدند و خودشان را بیان می کردند. برای همین است که تصنعی نیستند.
پیراندلوی ایتالیایی در نمایشنامه «شش شخصیت در جست و جوی نویسنده» این موقعیت را نشان می دهد. داستان نمایشنامه نویسی است که یک جایی در میانه کار گیر می کند، بعد شخصیت ها خودشان می آیند روی صحنه و خودشان کار را پیش می برند. شخصیت ها اصلا دیگر با نویسنده کاری ندارند و از او پیروی نمی کنند. من این نمایش را در جوانی در پاریس دیده ام. این نکته در کارهای داستایفسکی هست. شخصیت ها در عین حال که ساخته داستایفسکی هستند اما مختار و آزادند. به خودشان متکی هستند و قائم به ذاتند.
فئودور, داستایفسکی و شخصیت های ارواح گونه اش
جدال ایمان و شک در آثار داستایفسکی یکی از نکاتی است که به چشم می آید. این نکته ظاهرا به عمق آثار او می افزاید. این طور نیست؟
فکر می کنم بهترین مثال برای این موضوع در برادران کارامازوف است. در این کتاب یک روز آلیوشا می رود نزد ایوان. ایوان متنی را برای او می خواند به نام مفتش بزرگ. این مفتش بزرگ در نظر داستایفسکی کلیسای کاتولیک است. ایوان که دائما در تردید است این متن را برای آلیوشا که می خواهد کشیش شود، می خواند. مثلا متن را ایوان نوشته و داستایفسکی در آن دخالتی ندارد.
داستان این است که مسیح بر می گردد و مفتش بزرگ از او می خواهد که دوباره برود و نباشد.
داستایفسکی فکر می کند که سازمان های دینی در اروپا مسیحیت را ضبط کرده اند و خودش را نمی خواهند. آن بخشش و رحمت مسیح را نمی خواهند. منتقد کلیساست. این را ایوان یا داستایفسکی افشاگری می کند اما با اصلش کنار می آید. وقتی متفش بزرگ مسیح را رد می کند، مسیح روی او را می بوسد. مسیح او را می بخشد و مفتش مسیح را رد می کند.
فکر می کنم کل آثار داستایفسکی به سبک خاصی عمیقا دینی است. تمام قهرمان ها گویی زیر نظر خداوند هستند و مسئولیتشان بالاتر از جامعه است. وجدانی وجود دارد که رفتار آن ها را ضبط می کند. یعنی شاید با دین رسمی مسیحی به خصوص از نوع غربی و اروپایی اش مخالف باشد و ظاهر دین را قبول نداشته باشد، اما در باطن رحمت آن را قبول دارد.
این که داستایفسکی می گوید و در کتاب شما آمده است که اگر بخواهم بین مسیح و حقیقت انتخاب کنم، مسیح را بر می گزینم. چیزی شبیه به این؟
درست است. حقیقت انتزاعی است. خداوند مسئله ریاضی نیست که بتوانیم بگوییم دو به اضافه دو و پاسخش را بدانیم. درکش به یک حس درونی نیاز دارد. یعنی چیزی انضمامی که راجع به آن نمی خواهم استدلال کنم. می خواهم به حقیقت عشق بورزم. بعضی در درس های کلامی راجع به این انشا می نویسند. یکی فقط لفظ است و دیگری چیزی واقعی تر. داستایفسکی آن را می خواهد.
totti10...
ما را در سایت totti10 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 165
تاريخ: شنبه
17 آذر
1397 ساعت: 1:26